امشب خیلی شب سختی بود..... پر از اشک و حسرت و دلتنگی دارم دیوونه میشم ! نسبت بهش یه احساس خیلی عجیبی پیدا کردم...... ازش متنفرم و در عین حال عاشقشم آره میدونم هیچکس باورش نمیشه، هیچکس نمیفهمه، هیچکس نمیخواد که بفهمه من تینا ام یه دختر 15 ساله عاشق یه پسر 24 ساله جونمو واسش میدم اینو به خودش ثابت کردم ! من عاشق پدرو مادرم هستم ولی بهش ثابت کردم که اونو به پدرو مادرم ترجیح میدم ! تو این چند ماهه اخیر خیلی سختی کشیدم خیلیییییی همیشه از هم سن و سال های خودم بیشتر میفهمیدم و دنیام از دنیاشون جدا بود. الانم همینطوره اونا فقط دنبال یه نفر میگردن که اوقات فراغتشون رو پر کنه! ولی من...... این دو ماه خیلی سخت گذشت، حس میکنم اون صبری که همه به خاطرش تحسینم می کردن داره تموم میشه یه روزی وارد دنیای نت شدم و یه روز باید ازش خداحافظی کنم...... از طریق چت با هم آشنا شدیم و به خاطر چت از هم جدا شدیم!!! هنوزم باورم نمیشه که ...... آخه شما که از هیچی خبر ندارید.خودمم گیج شدم! بین یه مشت آدم دروغ گو که هر کدوم یه چیزی میگن گیر افتادم. امشب تصمیم گرفتم کارای احمقانه ام رو بذارم کنار.... میخوام درس بخونم و دیگه نیام نت! تو این مدت خیلی اذیتتون کردم و واقعا معذرت میخوام.... این روشی که برای وبلاگ نویسی در پیش گرفتم یعنی همون نوشتن خاطرات اصلا صحیح نیست و به جای فایده خیلی ام ضرر داره!![]()
نمیدونم چرا با گلچین کردن این خاطرات میخواستم فکر کنین من خیلی پسر بازم اصلا نمیدونم واقعا
همین قصد رو داشتم یا چیز دیگه ای بوده!!!
خیلی بهتون وابسته شدم، خیلی دوستون دارم ولی فکر کنم تنها راهی که واسم مونده فرار از این
وضعیته. از وقتی که وبلاگ نویسی رو شروع کردم، نه خواب و خوراک دارم نه درس میخونم.
حالم داره از خودم و این وبلاگ و نت بهم میخوره.....
ازتون میخوام منو به خاطر همه ی بی ادبی هام و مزاحمت هام ببخشید
شاید فکر کنید ایندفعه ام مثل دفعه ی قبل خیلی زود بر میگردم ولی باید اعتراف کنم که اوندفعه
فقط واسه اینکه خودمو لوس کنم و دلتون تنگ بشه برام گفتم که دیگه نمیام!
اما این بار حداقل خودم مطمئنم که تا تابستون نمیام
نمیدونم چه جوری بگم دوستون دارم که باور کنید.......
برام دعا کنید! آبجی کوچولوتون میخواد آدم بشه
امیدوارم همیشه و هر جا که هستید خوشبخت و سربلند باشید.
راستی کامنتینگ رو فعال نکردم که کامنت نذارید چون نمیتونم جواب بدم
به قول خودم بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدرود ![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386ساعت توسط تینا
یه روز که طبق معمول سرم رو انداخته بودم پایین و عین دخترای خوب داشتم میرفتم مدرسه، یه پسره
با ماکسیما افتاد دنبالم و مدام باهام حرف میزد منم از اونجایی که بسیار نجیب و سر به زیر و متین و
با وقار و با کمالات و با شعورهستم اصلا بهش توجه نمیکردم و نمیفهمیدم چی میگه.
بعد از گذشت 8-7 دقیقه نزدیک مدرسه بودیم و برای حفظ آبرو تصمیم گرفتم ردش کنم بره البته به
صورت مسالمت آمیز! واسه همین بهش نگاه کردم و بلاخره چشمم به جمالش روشن شد. به چشم
برادری خیلی جذاب بود و واسه خودش کلی تیکه بود!!! با عصبانیت گفتم:
_ چی میگی تو؟![]()
_چه عجب! سوارشین برسونمتون![]()
![]()
_ لازم نکرده............(یه چند تا فحش رکیک بود که واستون سانسور کردم) ای خدا همه رو برق میگیره
ما رو چراغ نفتی....
پسره حسابی بر افروخته شد و شانس آوردم پیاده نشد حسابم رو برسه! خلاصه با سکوتش هزار تا
فحش بدتر بهم داد و رفت.
چند ماهی گذشت و من سال دوم راهنمایی رو تموم کردم و چون شاگرد اول شدم یه مهمونی ترتیب
دادیم.آخرای مهمونی یه خانواده که ظاهرا خیلی خفن و با کلاس بودن اومدن و من در کمال ناباوری
همون پسر رو دیدم و....
بابام اون خانواده رو بهمون معرفی کرد و گفت که خانواده ی دوست صمیمیش آقای نصیری هستن ، البته
ما آقای نصیری که خیلی ام منو دوست داشت رو خوب میشناختیم.
پسره ام اسمش آرمان بود و دانشجوی سال آخر پزشکی و از همه بدتر منو به خوبی میشناخت، منم
چند بار وقتی کوچیک بودم دیده بودمش ولی به خاطر شدت بلاهت و سفاهتم اون رو زکه با ماشین
دنبالم بود نشناختمش....
همش میخواستم از اون خونواده فرار کنم ولی مگه بابام میذاشت!!!
تازه بحث داغ شده بود و بابام همش خطاب به من از آرمان حرف میزد !
تینا یادته یه بار آرمان واست پفک خرید؟؟؟ تینا یادته آرمان یه بار عروسکتو پرت کرد رو زمین و تو گریه
کردی؟؟؟ تینا یادته یه بار دستشو گاز گرفتی؟؟؟ تینا یادته.... تینا یادته..... خلاصه هی میگفت و منم
وحشت زده به حرفاش گوش میدادم و منتظر بودم آرمان قضیه ی اون روز رو تعریف کنه ولی هیچی نگفت
فقط موقع خداحافظی به مامان و بابام گفت: فکر نمیکردم تینا خانم انقدر بزرگ شده باشه. ماشالا
چقدرم خانووم و سر به زیره( یه وقتایی این جور حرفا آدم رو بیشتر میسوزونه!) و بعد یه نگاه شیطنت
آمیز به من انداخت و خداحافظی کرد....
اون روز خیلی خجالت کشیدم و فهمیدم که نباید نسبت به حرفایی که تو خیابون بهم میزنن انقدر
بی توجه باشم چون اون روز آرمان کلی خودش رو معرفی کرده بود ولی منه ابله اصلا حواسم بهش
نبود.
ای خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا چرا من انقدر بد شانسم؟؟؟ چــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟ ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 15 مهر1386ساعت توسط تینا |
میخواستم بازم از اون خاطره بی مزه ها بنویسم ولی اصلا حسش نبود...
شانس آوردین !!! ولی زیاد خوشحال نباشید به زودی مینویسمش![]()
خب چی بگم؟
هیچی... حرفی برای گفتن ندارم!!!
آهان راستی این عکسا رو نگاه کنید البته تو ادامه ی مطلب بعد بگید نظرتون راجع به
چهره ی " جسیکا آلبا " چیه؟؟؟
خیلی واسم مهمه حتما نظرتون رو بگین......
قربون همتون بای بای![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت توسط تینا |
سلام اصلا حوصله ندارم آپ کنم... الانم خیلی خوابم میاد فردا صبح احتمالا آپ میکنم. آخ راستی تا یادم نرفته یه چیزی تعریف کنم... ما همین الان اومدیم خونه ! رفته بودیم سهروردی... چون من روزی یک وعده غذا میخورم اونم به مقدار خیلی کم، مامان و بابام تصمیم گرفتن به شدت تقویتم کنن واسه همین یه لیست طویل از خوردنیای مورد علاقه ی منو تهیه کردن و نشستیم تو پارک اندیشه که بخوریم. حالا من هی میگم میل ندارم اینا هی به زور ساندویچ و بستنی و آلوچه و معجون رو روی هم به خورد من میدن همین طوری مشغول خوردن بودیم که صدای خنده های یه آقا پسر توجهمون رو جلب کرد! یه خرده که به قیافش دقت کردم شناختمش ! وای باورم نمیشه... اگه گفتید کی بود؟؟؟ البته فکر نکنم شماها بشناسین، شاید داداش عرشیا بشناسه، آخه اون همیشه میومد روم آبی !!! خلاصه بلند شدم و با یه پرش اساسی خودم رو بهش رسوندم و با ذوق گفتم: _ سلاااااااااام _ سلام بفرمائید محکم زدم تو سینش و گفتم:دیوونه منو نمیشناسی؟ _ _ خیلی خری مهرداد _ تو رو قرآن خودتو معرفی کن _ ای بابا منم دیگه "تینا/۱۵/گلی دلبری _ _ آره _ باورم نمیشه... چه جوری منو شناختی؟ _ ما اینیم دیگه همه ی این حرفا رو در مقابل چشمای حیرت زده ی خانوادمون زدیم دیگه حال ندارم بقیش رو تعریف کنم فقط بگم که خانواده هامون خیلی از هم خوششون اومد!!! خیلی خوشحال شدم از دیدنش آخه منو داش مهرداد با هم دورانی داشتیم، یادش بخیر اون تنها کسیه که آدرس خونمون رو داره! تازه شماره تلفن محل کار بابام رو هم داره... دیگه خودتون تا تهش رو بخونید که چقدر با هم صمیمی هستیم و چقدر بهش اعتماد دارم. خدا وکیلی یه داداشه واقعیه برام، همیشه راهنماییم میکنه و پشتیبانمه... داش مهرداد خیلی مخلصیم صبح آپ میکنما یادتون نره! آخ راستی یه سوال؟؟؟ من ترسناکم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه هستم که هیچ ولی اگه نیستم چرا دختر خانوما ازم فراری هستن؟ تو این همه کامنت فقط دو تا دختر کامنت گذاشته بودن... مگه من چیکارتون کردم؟؟؟؟ بدرود
سلام
بگذریم...![]()
![]()
![]()
نه شرمنده![]()
![]()
![]()
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای تینا تویی؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت توسط تینا
کلاس دوم راهنمایی بودم.یه روز معاون مدرسه که فهمیده بود تو کلاس ما خبرایی هست وبچه ها سی دی رد و بدل مبکنن تصمیم گرفت کیفا رو بگرده (چون عضو شورا و نماینده بودم مدام با دفتر مدرسه ارتباط داشتم و این خبر رو خودم به بچه ها دادم). همه با شنیدن این خبر بغض کردن و کلاس در سکوت عجیبی فرو رفت و بعد از 30 ثانیه انگار که مار نیششون زده باشه بلند شدن و هرکس به طرفی میدوید. بعد از 3 دقیقه کوهی از سی دی و لوازم آرایش رو نیمکت من جمع شد و همه با التماس ازم میخواستن که وسایلشون رو قایم کنم تو کیفم ! منم حسابی رفتم تو فکر آخه اون همه وسیله تو کیف من جا نمیشد و از طرفی اگه قایمشون نمیکردم معرفتم زیر سوال میرفت !!! بعد از کلی تفکر به این نتیجه رسیدم که چند تا از با مرامای کلاس رو جمع کنم و وسایل رو تو کیفشون پخش کنم. ولی تو این شرایط هیچ کس به فکر قهرمان بازی نبود و نتونستم مخ کسی رو بزنم...... تا 5 دقیقه دیگه معاونمون میومد و من نمیتونستم واسه بچه ها کاری کنم ولی خب اینطوری که نمیشد! با همه ی جراتی که در خودم سراغ داشتم همه ی محتویات کیفم رو خالی کردم و وسایل بچه ها رو جاسازی کردم توش..... معاونمون(خانم فلاحی) اومد و بعد از یه نگاه غضب آلود به بچه خلافای کلاس (دوستای صمیمی من) گفت: خانوما کیفاتون رو بذارید رو میز. بچه ها ام با شور و شوق فراوان در حالی که نیششون تا بناگوش باز بود همین کار رو کردن. منم واسه اینکه همون اول کارشو راحت کنم خیلی با جرات رفتم جلو و گفتم: خانم فلاحی اول کیف منو بگردین. خانم فلاحی ام با یه لحن مهربون که واقعا ازش بعید بود گفت: نه خانمم من به شما اطمینان دارم. منم که کلی حال کرده بودم و تو دلم عروسی بود با یه لحن معصومانه گفتم: به هر حال من کیفم رو میذارم رو میز معلم ! بعد از اینکه کیفارو گشت و مطمئن شد خبر رد و بدل سی دی تو کلاس ما یه شایعه ی بی اساسه سرش رو انداخت پائین و دست از پا دراز تر رفت تو دفتر. همین موقع بود که بچه ها به من حمله کردن و با ماچ و موچ و تشکرای پی در پی شون منو شرمنده کردن. هنوزم باورم نمیشه به اون راحتی تونسته باشم رفیقام رو نجات بدم.... نکته ی جالب این قضیه این بود که یکی از بچه مثبتای کلاس که خیلی ادعاش میشد اومد و با گریه بهم گفت: _ ببین یه چیزی میگم قول بده به کسی نگی. باشه؟ _ اوکی عزیزم بگو _ راستش..... چیزه... من...... _ بگو دیگه _ آخه راستش من ..... - ای بابا بگو چی شده دیگه؟؟؟ _ باشه عصبانی نشو میگم _ بفرما _ من یه ریمل آوردم مدرسه تو رو خدا یه جوری قایمش کن !!! خب اینم از خاطره..... راستی یه خبر داغ بگم؟ باشه راستش........... شدم عین اون دختره یه خرده خجالت میکشم..... من به یه نفر علاقه مند شدم. یعنی نه عشق و عاشقیا ! فقط یه خرده علاقه. فکر میکنم از اون علاقه های زود گذر باشه.... خیلی دوسش دارم و اگه میبینید کمتر میام نت و کمتر آپ میکنم به خاطر اینه که بتونم فراموشش کنم ولی حیف که نمیشه..... آره دیگه یکی از دوستای وبلاگ نویسمه. نمیدونم چه جوری بهش بگم یعنی نه نمیخوام بهش بگم ولی....... میدونید تا حالا مردی تو اطرافیانم نبوده که بتونه در مقابل من طاقت بیاره !!! ولی این مستر اصلا بهم ابراز علاقه نمیکنه. یه خواهش از دوستایی که همیشه ابراز احساسات میکنن دارم. بگم؟ لطفا تا اطلاع ثانوی تعطیل کنید عشق و علاقه تون رو تا خودم خبرتون کنم. خب دیگه چی بگم؟ آها یه مطلب هم به خود مستر که میدونم وبم رو میخونه بگم : خیلی نازی ! منظورم اخلاقته البته چهرت ام خیلی دوست داشتنیه و من عاشق خنده هاتم..... حالا کدوم یکی از مسترا خوشکل میخنده؟؟؟ فکر کنم خیلی زود متوجه میشید که شخص مورد نظرم کیه. خب دیگه تا بیشتر از این فحش ندادید گورم و گم میکنم. آخ راستی یه چیز دیگه بگم: مستر جون اگه دوسم داری زود باش یه کامنت عاشقانه بنویس....( جدی نگیر مستر همینطوری ام قبولت داریم ) بای بای![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 10 مهر1386ساعت توسط تینا |
ای خدااااااااااااااا یه ساعت پست نوشتم اونوقت با یه اشتباه احمقانه حذف شد.... خداااااااااا وااااااااااااای چرا؟ آخه چرا؟ انقدر ذهنم مشغوله اصلا نمیدونم دارم چیکار میکنم.... کمکم کنید تو رو خدااااا ********************************* عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی.اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد. عشق در قالب دل ها، در شکل ها و رنگ های تقریبا مشابهی متجلی میشود و دارای صفات وحالات و مظاهر مشترکی است اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها بر خلاف غریزه ها، هرکدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه ی خویش دارد، میتوان گفت که به شماره ی هر روحی، دوست داشتنی است.عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر ان اثر میگذارد، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه ی بلندش روز و روزگار را دستی نیست... عشق در هر رنگی و سطحی، با زیبایی محسوس، در نهان یا اشکار، رابطه دارد. چنان که شوپنهاور میگوید:" شما بیست سال بر سن معشوقتان بی افزایید، آنگاه تاثیر مستقیم آن را بر روی احساس تان مطالعه کنید!" اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایی های روح که زیبایی های محسوس را به گونه ای دیگر می بیند. عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت است! ادامه ی این مطلب رو در پست بعدی می نویسم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه 6 مهر1386ساعت توسط تینا |
دوستای گلم سلام به خاطر دیر آپ کردن واقعا عذر میخوام! راستش حالم اصلا خوب نیست و در حال حاضر سر گیجه ی وحشتناکی دارم ولی فقط به خاطر اینکه بدونید به یادتون هستم اومدم و آپیدم! یه خاطره ی با حال واستون آماده کرده بودم ولی راستش ترسیدم بذارم تو وب آخه این روزا همه دل نازک شدن و زود بهشون بر میخوره... به هر حال از خیرش گذشتیم. دو سال پیش مامانم یه مطلب از کتاب دکتر شریعتی واسم خوند ولی من زیاد توجه نکردم! یعنی راستش و بخواین اصلا معنیش رو نفهمیدم ولی به رویم خودم نیاوردم! موضوع اون مطلب"دوست داشتن از عشق بر تر است" بود. چند روز پیش که تو همون کتاب دنبال یه مطلب واسه دوستم میگشتم خیلی اتفاقی دوباره همون متن دو سال پیش رو خوندم و ایندفعه خیلی خوب فهمیدم و درکش کردم. در این مورد خودمو مدیون زحمات داداش محمد بی وفا میدونم که عاشقم کرد و بعد یه دفعه غیبش زد. بی خیال بابا باز من اومدم دو کلام حرف بزنم یاد محمد عین قورباغه پرید تو ذهنم.... اون متنی که در موردش حرف زدم خیلی جالب و پر محتواست. میخوام تو پست بعدی یه مقدارش رو بنویسم و امیدوارم که ازش استقبال بشه. راستی یه معذرت خواهی به آقا سعید گل بدهکارم... میخوام همینجا جلوی شما ازش بخوام منو ببخشه. به قرآن هر کاری کردم واسه خوشبختیه خودش بوده! دیگه زیاد حرف زدم بهتره برم...... آخ نه یه چیزی مونده.... دوست عزیزی که نظر خصوصی گذاشتی، محمد من اونی که شما فکر میکنی نیست آبجیا و داداشای گلم، دوستای عزیزم تو رو خدا واسم دعا کنید. شبا اصلا خوابم نمیبره! تو این 48 ساعت رو هم رفته 5 ساعت خوابیدم. تا بعد ب-------د--ر-و-----------------------------------------------د *********************************** میدانی گریستن، برای کسی که حدقه ی چشمانش جز دو حفره ی عمیق و پر خاک نیست، چه رنج آور است! چه میگویم؟ رنج؟ درد؟ سخت؟ این کلمات از آن زنده هاست، از آن دنیای پر از توانستن، پر از بودن و پر از زندگی کردن است. اینجا هیچ کلمه ای یارای حرفی ندارد، هیچ کلمه ای، هیچ زبانی کاری از دستش ساخته نیست. چه بگویم؟ جز همین اندازه که مرا مرنجان، در اینجا مرنجان،در اینجا من همواره نگران توام، جز به این نمی اندیشم که نکند در برابر آتش، آنگاه که تنها چشم بر شعله های پر نشاط و بازیگر آتش دوخته ای و مرغان خیالت بر گرد سرت در پروازند و یکایک برایت قصه ای ساز کرده اند، ناگهان، لبان سیراب و چشمان براق و چهره ی شاداب و جوان و سرشار از زندگیت از قصه ای تلخ بپژمرد. من ، از اینجا، نبایدجز قلقلک پیاپی خاطره های شیرین و آرزوهای وسوسه انگیز آمیخته با شرم و شوق و نوازش، در تو حالتی دیگر ببینم. مرا در اینجا، در این تنهایی جاوید و ساکتم، آرام بگذار! تو بست سال دیگر بی من، باید دست در آغوش لحظات سرشار از بودن و زندگی کردن، باشی و زندگی کنی، باشی و زندگی کنی....باشی و زندگی کنی.... آری باشی و زندگی کنی.... که دوست داشتن از عشق برتر است و من، هرگز، خود را تا سطح بلند ترین قله ی عشق های بلند، پائین نخواهم آورد! دکتر علی شریعتی دوست خوبم(m) امیدوارم این مطلب به دردت خورده باشه![]()
![]()
![]()
![]()
چون...... دلیلش رو وقتی میگم که یه آدرس از خودت بذاری![]()
![]()
![]()
![]()
م
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 مهر1386ساعت توسط تینا
سلااااااااام چرا انقدر زود برگشتم؟ این سوالیه که میخواستین بپرسین. درسته؟خب راستش.... آره داشتم خودمو لوس میکردم. خب مگه چیه این همه دختر خودشون رو واسه بی اف شون لوس میکنن منم یه بار خودمو واسه داداشام لوس کردم بی خیال.... به هر حال برگشتم با یه دنیا حرف تازه. ولی نمیدونم تو این پست چی بنویسم...... هزار تا حرف نگفته دارم ولی نمیدونم باید چطوری شروع کنم. همیشه نوشتن واسم سخت بوده (مخصوصا انشا) و یه جوری از زیرش در رفتم ولی خب این وبلاگ منو وادار به نوشتن کرد. تو زندگیم خیلی سختی کشیدم اما همیشه سعی کردم شاد باشم و باعث شادی دیگران هم بشم ولی تو این مدت هم شما رو ناراحت کردم هم سه تا فرشته ی نازنین و صبور رو منظورم از اون سه تا فرشته مامان و بابا و داداشم هستن البته بگذریم که شما ها هر کدوم یه تیکه جواهرین. آره میخوام معذرت خواهی کنم. منو ببخشین که اون همه حرفای نا امید کننده زدم، منو ببخشین که بهتون گفتم بی معرفت، منو ببخشین که اشکتون رو در آوردم آره مامان منو ببخش که هر روز واسه عشقم گریه میکنم و باعث ناراحتیت میشم.بابایی منو ببخش که هر جا میریم و هر کاری میکنیم میگم جای محمد خالی..... میدونم که این حرفم آتیشت میزنه و دلت میخواد گیرش بیاری و تمام بلاهایی که سرم آورد رو تلافی کنی ولی بازم به خاطر من بی خیال میشی.داداشیه عزیزم منو ببخش اگه بداخلاق شدم و مدام دعوات میکنم، منو ببخش اگه حوصله ندارم باهات پلی استیشن بازی کنم. به خدا پشیمونم. میدونم خیلی اذیتتون کردم مخصوصا تورو تو که بهترین دوست زندگیم هستی، تو که با تمام وجودت از من نگهداری کردی و بزرگم کردی، آره تو که همیشه مرهم دردم بودی، تو که همیشه قشنگ ترین لحظات زندگی رو برام به وجود آوردی، همسن خودم بودی که من به دنیا اومدم..... اصلا باورت میشه که بچه ی تو هستم؟ من که نمیتونم باور کنم، تو که همیشه مثل یه دوست خیلی صمیمی هستی برام مادرمی! خلاصه میخوام بگم ببخشید واقعا ببخشید هیچ وقت دلم نمیخواست گریه ی عزیز ترین موجود زندگیم رو ببینم ولی به جون خودم اگه بگی بمیر میمیرم، هرکاری بگی میکنم که منو ببخشی... همتون رو خیلی دوست دارم خیلی زیاد نمیدونم باور می کنید یا نه ولی واقعا یه احساس عجیبی نسبت به داداشا و آبجیای نازم دارم. دیگه قول میدم غم و غصه رو بذارم کنار، شاید دیگه نتونم مثل قبلا زیاد بیام نت چون باید درس بخونم ولی خب سعی میکنم حداقل روزی 1 ساعت آن شم.... تا دیدار بعد ب---د----ر-----و-----------------------------د![]()
![]()
.![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت توسط تینا |
دلم گرفته خیلی هم گرفته....... آره از دست بی معرفتیا........ نمیدونم چی بگم..... یه زمانی بود من شب و روز چت میکردم..... هر کی دفعه اول باهام چت میکرد عاشق اخلاق و رفتارم میشد، یه عالمه آبجی و داداش داشتم که تازه گلچین کرده بودم شده بودن بیشتر از 70 نفر. انقدر زیاد بودن که یه وقتایی همزمان با 11 نفرشون چت میکردم، واسه خودم از چت یه دنیای قشنگ ساخته بودم..... یه داداش داشتم که خیلی ادعاش میشد. چند باری با هم چت کردیم ، خیلی صمیمی شده بود و به قول خودش واسم میمرد ولی یه روز که با هم رفته بودیم چت روم، با یه دختره دوست شد و دیگه از اون به بعد اصلا انگار منو نمیشناخت، به همین راحتی فراموشم کرد. یه داداش دیگه داشتم که اونم خیلی خیلی ادعاش میشد ولی یه بار بهم گفت بیا خواهر، برادری رو بی خیال بشیم. وقتی دلیلش رو پرسیدم بدون این که خجالت بکشه یا بترسه که من ناراحت بشم خیلی رک گفت: دلم میخواد باهات.......... انتظار ندارید که بگم چی گفت، من که مثل اون بی حیا نیستم. خلاصه هزار تا داداش دیگه هم داشتم که هر کدوم یه جوری بی معرفتی شون رو ثابت کردن ولی منه ساده بازم حاضر بودم به خاطرشون هرکاری بکنم. با اینکه این همه نامردی دیدم ولی وقتی محمد بهم آبجی خر شدم و عاشقش شدم . اونم که ......... الانم که می بینید توی وبلاگم چند تا داداش دارم که هرروز بهشون سر میزنم و میگم که دلم براشون تنگ شده، میگم که دوسشون دارم و حاضرم جونم و واسشون بدم ولی خب اونا هم تازگیا یه جورایی بی معرفت شدن. آپ میکنن و خبر نمیدن، تا من نرم وبلاگشون و نگم بیاید اصلا یاد من نمیوفتن ولی اشکال نداره منم خدایی دارم به قول مهستی: دنیا که اینجوری نمی مونه همیشه / یه روز میاد میگم نمیخوام و نمیشه اینا رو گفتم که یه دلیلی واسه این همه غصه خوردن داشته باشم. چند وقته که همش میشینم یه گوشه و به یه نقطه ی نا معلوم خیره میشم و اشکم سرازیر میشه، گریه کردن رو خیلی دوست دارم اما گریه ی زیاد آدم و خسته و افسرده میکنه. بی خیال..... میدونم خیلی سخته و نمیتونم حتی یک روز دوریتون رو تحمل کنم اما سعی میکنم یه مدت نیام شاید دلتون برام تنگ بشه. مثل ترانه ی رضا صادقی که میگه: یه روزی قدرمو میدونی که دیره/روزی که کسی سراغت نمیگیره یه روزی میدونی من کی و چی بودم / روزی که از نبودنم غصه ت میگیره کسی چه میدونه شاید دیگه هیچ وقت نیام نت.... تو زندگیم فقط دنیای نت و چت و وبلاگ دلخوشیم بود که اونم به لطف داداشام از دست دادم دیگه از این به بعد راحتم هیچی ندارم واسه از دست دادن. راستی یه حرفی هم با دوتا آبجیای خوشگلم دارم، هستی جون ببخشید که نیومدم خداحافظی ..... هیچ وقت دلم نمیخواد از تو خداحافظی کنم کاری کردم باز نشد.... دوستون دارم. امیدوارم تو درس و زندگی موفق باشین در آخر میخوام بگم دوستای خوبم، داداشای گلم، آبجیای نازم مخصوصا شما سودابه جون همیشه هرجا باشم عاشقانه می پرستمتون به امید دیدار چند تا عکس خیلی قشنگ گذاشتم تو ادامه ی مطلب .....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
. رومینای عزیزم تو هم ببخش که نیومدم وبت هر ![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت توسط تینا |
مگه گناه من چی بود به پای تو حروم بشم مگه گناه من چی بود تو خواستی من تموم بشم حالا که من عاشق شدم میگی که عاشق نبودم مگه گناه من چی بود نا خونده مهمونت شدم دیگه آب از سرم گذشته روی قلب من نوشته تا همیشه بازی باشم، تک وتنها، در بسته تو میخواستی که بری دلم و بردار برو اما هیچ وقت نبر از یاد، دل من میخواست تورو عیب نداره برو بخند، بگو که من بازیش دادم نوبت ما هم میرسه نوبت به نوبت عزیزم هر طلوع غروب داره هر دلی غرور داره تو غرورمو شکوندی دل میره تنهات میذاره دیگه آب از سرم گذشته روی قلب من نوشته تا همیشه بازی باشم، تک وتنها، در بسته تو میخواستی که بری دلم و بردار برو اما هیچ وقت نبر از یاد، دل من میخواست تورو برو با هرکی دلت خواست، واسه من چی مونده از تو جز یه مشت خاطره ی تلخ که نمیخوام باشه از تو روزی رو میبینم از تو که میگی من تک و تنهام راه برگشتی نداری دیگه عشقت و نمیخوام دیگه آب از سرم گذشته روی قلب من نوشته تا همیشه بازی باشم، تک وتنها، در بسته تو میخواستی که بری دلم و بردار برو تو نخوندی از چشام دل من میخواست تورو توی تنهاییم جایی نمونده واسه تو آخه عشق و سوزوندی ببین اشکای منو نفس آخر ترانه هامو میخونم توی دستات، عمر رفته دوست دارم های تورو شعر لالایی رو سرودن واسه چشمای تو خوبه ناز شبها رو کشیدن واسه رویای تو بوده حالا که هر دومون میدونیم برگشتن محاله زیر آسمون چشمات قدم زدن خیاله دو تا دست منتظرن تا اونارو لمس کنی دوتا گوش منتظرن تا یه اسمو صدا کنی دو تا صندلی توی تنهایی خاک میخورن دو تا اسم از دفتر خاطرات خط میخورن دو تا عکس همدیگرو نگاه میکنن دو تا دست بینشون فاصله وا میکنن روزای خوبه با تو بودن کی میان دستای خسته ی من دیگه تورو میخوان این دوتایی که گفتم منو تو بودیم یادته شبا که ستاره ها رو میشمردیم؟ یادته واسه تنهاییمون غصه میخوردیم؟ یادته هر دومون واسه هم میمردیم یادته؟ دستامون تو دستای همه اما توی خواب از دوریه تو این دل دیگه نداره تاب شب تاریک تک تک قدمامون و میشمرد راستی این چیه رو قلبم؟ تو اونو واسم نوشتی که واسه خاطر عشقم از همه هستی ت گذشتی یعنی این بازم یه خوابه آخه تو پیشم نشستی آخ چه رویای قشنگی راستی این چیه رو قلبم؟ تو اونو واسم نوشتی که واسه خاطر عشقم از همه هستی ت گذشتی اما این بازم یه خوابه آخه تو پیشم نشستی آخ چه رویای قشنگی، دست رو دست من گذاشتی فکر میکردیم این کوچه ها تا خیابون بزرگ منو تو رو تا آخر دنیا میبرد حالا تو نیستی ببینی کسی به ما سر نمیزنه تو خلوت غریب من پرنده پر نمیزنه دیگه ستاره ای جرات چشمک نداره بخواب ستاره، فانوس من هنوز بیداره این منم که از هرچی نوره بیزاره 

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت توسط تینا |